تبليغاتX
هدیه ای برای عشقم

هدیه ای برای عشقم

گفته های دلم برای او..........!!!

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و جنوب ترين جنوب
در همه حال
هميشه در همه جا
آه ...
با كه بتوان گفت ؟
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...

دگر كافي ست

----------------

دنیا را بغل گرفتیم
گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد
بیدار شدیم
دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
"حسین پناهی

---------------

هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا! من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا! هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هستم اینها همه بهانه است ، حرفهایت خیلی بچه گانه است چشمهایت را باز کن و مرا ببین...

-------------------------

همه میگن عاشق ها از بی وفایی جدا میشن

اما....

هیچکس فریاد نمی زنه که عاشق چون نتوانست در روزهای تنهایی وقتی که معشوقش نیازمند او بود، چون نتونست بخاطر جبر زمان باهاش باشه کنارش باشه، غمهای معشوقش رو کم کنه .... عذاب کشید و گفت از بودن نبودن بهتر است، بودنی که جز غم و حسرت به دل هیچکدوم از اونا چیزی نداد.... فقط حسرت با هم بودن

و غم دور بودن

......


دوستت دارم فاطمه

کاش پیشت بودم..... اینو نوشتم تا بدونی دردم چیه،،،، اما قصد جدایی ندارم.... قصه ی ما تازه شروع شده....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 18:2  توسط محمد  | 

لبخند رو میشه به هرکسی هدیه داد

اما اشک!!!!

فقط بخاطر کسی هست که نمی خوای از دستش بدی......


من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم


سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود


+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 12:32  توسط محمد  | 

چی بگم نمی دونم فقط میدونم که همیشه دلتنگ بودم ..........

شریکم با تو در این....................... دردمنم مثل تو غم دارم

          منم محتاج لبخندم........................منم دستاتو کم دارم

                   از این بازی طولانی........................منم مثل تو  دل گیرم

                            منم با عشق درگیرم.....................منم بی عشق میمیرم!

___________________________________________________________________

با تو با مرغان دریایی امیرم..................بی تو در زندان تنهایی اسیــــــــــــرم

با تو در کاخ وفـــــــــــا ارباب عشقم ...............بی تو در کوه جفــا سنگی حقیـــــــــرم

_________________________________________________________________

کاش این سوزش عشق در قلب من ، تورا گرم کند............. شاید اینگونه دلم، بیهوده تنها نباشد.

__________________________________________________________________


+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 14:7  توسط محمد  | 

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

نیم رسوا عاشق اندر ماله خود استاد نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 11:20  توسط محمد  | 

گنجشک با خدا قهر بود

  روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که

غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود

و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تواز کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم

از تو دور کردم و تو ندانسته

به دشمنی ام برخاستی!

  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ,

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 13:37  توسط محمد  | 

تو را من چشم در راهم، شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"، سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست، اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم...
 
شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم...

------------

ای صمیمی، ای دوست

                    گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی...

 

ای قدیمی، ای خوب

                    تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم

                    من صمیمانه به یادت هستم

 

آرزویم همه سرسبزی توست

دائم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد...


مهربانی اسان است

   عشق ورزیدن سخت

اما عاشق ماندن و بودن و با او بودن دشوارتر از سخت


گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است

یا به دنبال محبت سر خود باختن است

من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش

تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است


گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم
ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم


دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم    حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم

در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست   باز هم از انتهای دل صدایت میکنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 12:58  توسط محمد  | 

دلتنگی بد دردیه

هر روز یاد تو در خاطرم گل می کند و عطر حضورت مشامم را می نوازد آیا در شامگاه غربت اسم مرا به زبان خواهی آورد؟ حضورت آفتابی ترین روزها را ... و رفتنت غم انگیز ترین شبها را تقدیم من کرد. من رواز بلند ترین قله ها رها کردند و حالا تو رفته ای و من مانده ام با غم بی پایان تو ...


 


دلم از عشق سهم کمي داشت / برايم با تو بودن عالمي داشت . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از جرم عشق گر پيش کسي راهم نيست

يارب تو آگاهي که محبت گناه نيست . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در دردها دوست را خبر نکردن ، خود يک نوع عشق ورزيدن است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي درختي ميسوزد ، دودش را همه ميبينند

ولي اگر دلي بسوزد ، هيچکس سوختن آنرا حس نميکند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خوشا دردي که درمانش تو باشي / خوشا راهي که پايانش تو باشي

خوشا چشمي که رخسار تو بيند / خوشا ملکي که سلطانش تو باشي . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق صداي سازگار است و بلاي ماندگار . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تقديم به کسي که رفت و مرا در آغوش تنهايي ، تنها گذاشت . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

محبت بر خلايق انتهاي سادگيست / مردي و مردانگي آخرش آوارگيست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش پرده ميدانست تا زماني که پنجره باز است ، فرصت پرواز دارد . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرام بخوان ، چون اهسته نوشتم / با دل بخوان ، چون با دل نوشتم

دوستت دارم . . .
*************************************
تو صميمي تر از آني که دلم ميپنداشت / دل تو با همه آينه ها نسبت داشت

تو همان ساده سرسبز نجيبي که / خدا در ميان دل پاکت ، صدف آينه کاشت . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با عشق دوست ماند و با يار بيقراري / از دوست درد ماند و از يار يادگاري . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خواهم که سري باشم ، تو تاج سرم باشي / تا خاک رهي باشم ، تو رهگذرم باشي . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نام تو را تا ميبرم قلبم غريبي ميکند / چشم انتظاري در دلم ، درد عجيبي ميکند . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من اگر کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم / با غم غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم . . .

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 11:9  توسط محمد  | 

یک داستان زیبا و آموزنده

 

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکهایش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

 و امّا رابییییییییییییییییییییییییی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

 

 زیرا این او بود که معنا ی استقامت وپشتکارو عشق و  باور داشتن خویشتن و  شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد..../

فاطمه جان توهم خیلی تلاش داری پشتکار داری، گفتم که برات این داستان رو بذارم تا بخونی ببینی که به هدفت میرسی. کاش کنارت بودم وقتی خسته میشدی بغلت میکردم، کمکت میکردم تا به آرزوت برسی.....

مطمئنم که تو میرسی به هدفت برات دعا میکنم..... هنوز 24 ساعت نگذشته ازت دورم اما انقدر دلم گرفته که نگو.......

مراقب خودت باش عزیزم..... دوستت دارم تمام زندگیه من.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 11:59  توسط محمد  | 

در خلوت من جز تو کسی راه ندارد / رخسار فریبای تو را ماه ندارد / غمنامه ی من غصه ی چشمان تو باشد / غی

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 13:40  توسط محمد  | 

من وجودم به تو مدیون و دلم مامن توست

آرزویم نظری روی تو و دیدن توست

من اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدم

با صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم . . .


دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 13:40  توسط محمد  |